[سخنی با دوستان]

......................................................................................................................
 
.: سلام به همه دوستای عزیزم :.

این وبلاگ شخصی منه

به خاطر همین هرچی که دوست داشته باشمو اینجا میزارم

شمام لطف میکنین با نظرای خوشگلتون همراهیم میکنین

میســــــــــی
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()
[توجّه ← نکته → توجّه]

......................................................................................................................

من هر آپم رو توو قسمت خودش میزارم.

مثلا: وقتی با یه خاطره جدید آپم توو پست خاطراتم میزارم

↓↓↓↓↓
 
برای دیدن پروفایلم اینجا کلیک کن

↓↓↓↓↓

نظراتی که خوشم نیاد تایید نمیکنم

↓↓↓↓↓

وقتی واسم نظر میزارین حتما آدرس وبتونو بنویسین (نیومدم ازم دلخور نشین)

↓↓↓↓↓
 
اگه میخوای لینک شی شرایطو خوب بخون (ادامه مطلب)

↓↓↓↓↓
 
توو پستایی که نظراتش کمه نظر بزارین

↓↓↓↓↓

بدون دعوت جایی نمیرم

↓↓↓↓↓

معنی اسم من :

( هو = خوب + من/ مان = اندیشه و روح )

1- دارنده‌ی روح خوب و نیک اندیش

 2- نام پسر ویسه و برادران پیران و یکی از سرداران افراسیاب

↓↓↓↓↓

عدد ابجد اسمم :
 
101
 
↓↓↓↓↓
 
فیس بوک (Facebook) :
 
http://facebook.com/sami.ashena
 
↓↓↓↓↓
 
ایمیل :
 
good.boys1993@yahoo.com
......................................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن | جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ نظرات ()
[یه آپ باحال]

......................................................................................................................

اگه تو ماشینی و می بینی پسره با دوست دخترش وایستاده کنار خیابون، کنار پاش ترمز بزن و داد بزن بگو ( دیگه نبینم به من زنگ بزنیا... ) بعد هم گازشو بگیر و برو
ثابت شده این کار خیلی حال میده

در زبان شیرین آلمانی به مشتری میگن : "Kunde" !
یه همچین نگاه بدی دارن به مشتری!

موسی با عیسی سر یه دختر تاس می ندازن؛ عیسی تاس رو میندازه و جفت شش میاره بعد موسی تاس میندازه و جفت هشت میاره!!!!
عیسی میگه: آخه بی جنبه! یه دختر ارزش معجزه داشت؟؟!!

یا گوشی هیچوقت گم نمیشه، یا اگه بشه حتما رو سایلنته

یه گدا رو میشناسم که هر چی خیابون شلوغ تر باشه این فلج تر میشه!

تا شش سالگی فکر می کردم اسمم دست نزنه!

ناخوانا ترین نوشته روی بسته بندی مواد غذایی ایـرانی, تاریخ انقضاء و قیمتشه!

دقت کردین تو سریال های ایرانی شب که میشه زن و شوهر شب اول عروسی دعواشون میشه و مرده میره رو کاناپه میخوابه، فرداشم زنه میره آزمایشگاه بهش میگن بارداری!
یعنی گرده افشانی کردن؟؟؟

دختر : عزیزم، این مانتو که پوشیدم بهم میاد؟
پسر : عزیــــــــــــــــــــــــزم... خیلی بهت میااااد... واقعا قشنگه!
دختر : اصلنشم نمیاد، چاق نشونم میده!
پسر : ولی فکر میکنم میادااا... چاق هم نشون نمیده!
دختر : با من بحث نکـــــــــــــــن... میگم چاق نشون میده!
پسر : باااااااااااااااشه، چاق نشون میده اصلا!
دختر : چاق خودتی...!!
پسر : ای بابا، مگه من گفتم چاقی...!
دختر : اصلا دیگه ازت نظر نمیپرسم...!
پسر : نپُرس... والا، بهتر!
دختر : کصاااافط ! میبینی چطور داری با من حرف میزنی؟
پسر : فدات بشم، قربونت برم، عزیز دلم، تو بگو من چی کار کنم؟! هر چی تو بگی..!
دختر : هیچی ، دیگه نظر نده...! باشه؟!
پسر : باشه عزیزم، چشم!
دختر : خیـــــــــــــــــلی بیشووووووری..!

اگه کسی بهت گفت دوستت دارم؛
آروم بغلش کن
نازش کن
سرشُ بذار روی شونت
یواش در گوشش بگو:
خوب بسه دیگه
پاشو خیلی خندیدیم!!!!
مدرسه ای که تو توش درس خوندی من مدیرش بودمنیشخند

تو پاساژ افتادم دنبال یه دختره, هی محل نمی داد...
گفتم بابا یه نگاه بنداز حالا شاید پسندیدی دلتو بردم سیندرلا!
بعد کلی اصرار برگشت گفت: "بابا من دوستِ دوست دخترتم، شناختمت، علاقه ای هم ندارم رابطه شما به هم بخوره! برو من بهش چیزی نمی گم"
یه لحظه جا خوردم...!!!
دیدم با یه پوسخندی گفت: "پس دوست دختر داری افتادی دنبال من!؟ برو بچه جون... برو "
مـن ~~~> خنثی

هرکی مفت بهت پا داد، به همون مفتی به یکی دیگه پا میده! دست نیافتنی ها تا ابد دوست داشتنی اند!!!

ماها اگه دوس دختر میخوایم، واسه خاطر خودمون نیس اصن!!
میخوایم یه دختری رو خوشبخت کنیم و از تنهایی درش بیاریم
باور کنید...!!!!

همیشه گوشیم که زنگ میخوره میذارم چند ثانیه بگذره بعد جواب میدم، اینطورى فک میکنن ما هم کار و زندگى داریم!!!

بقیه توو ادامه مطلب...

......................................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن | سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ نظرات ()
[دلایل افتخار به مرد بودن]

......................................................................................................................

1 همیشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود.

2 مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حداکثر سی ثانیه است.

3 برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.

4 در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.

5 دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.

6 جنسیت شما در موقع مصاحبه ی استخدام مطرح نیست.

7 لازم نیست کیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.

8 ظرف مدت 10دقیقه می توانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.

9 همکارانتان نمی توانند اشک شما را در بیاورند.

10 اگر در 34 سالگی هنوز مجردید، احدی به شما ایراد نمی گیرد.

11 رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است.

12 با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید.

13 وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.

14 بدون هدیه می توانید به دیدن تمام اقوام و دوستانتان بروید.

15 می توانید آرزوی هر پست ومقامی را داشته باشید.

16 حداقل بیست راه برای بازکردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.

17 ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.

18 و بالاخره روزی یک پیرمرد موفق خواهید شد...!!

......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ نظرات ()
[قهوه خونه مش عباس]

 ......................................................................................................................

هی نگو دوست دارم برم رستوران آنچنانی

بی خیال شو میدونی چرا؟

الان میگم چرا نباید به یه رستوران آنچنانی بریم؟

- چی میل دارید؟ آبمیوه؟ شکلات؟ شیر شکلات؟ قهوه ...؟

+ لطفا یک چای

- چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای کیسه ای؟ چای سرد یا چای سبز؟

+ سیلان لطفا

- چه طور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟

+ با شیر لطفا

- شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟

+ شیر لطفا

- شیر بز یا شیر شتر یا شیر گاو؟

+ لطفا شیر گاو

- شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقا؟

+ فکر کنم چای بدون شیر بخورم

- با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟

+ با شکر

- شکر چغندر، قند یا شکر نیشکر؟

+ با شکر نیشکر لطفا

- شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟

+ لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید

- آب معدنی یا آب گاز دار؟

+ آب معدنی

- طعم دار یا بدون طعم؟

+ ترجیع میدم از تشنگی بمیرم

حالا میری قهوه خونه ی مش عباس بدون اینکه بگی سه سوته دو تا چای قند پهلوی داغ میذاره جلوت

خدایی کدومش بیشتر کیف میده؟

......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ نظرات ()
[تا حالا دقت کردین که؟!]

......................................................................................................................

تا حالا دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟!

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟!

تا حالا دقت کردین تو فیلمای ایرانی، همیشه وقتی طرف میفهمه بچه دار نمیشه بچه ها از ماشینای بغلی و جلویی و عقبی باهاش بای بای میکنن میخندن؟!

تا حالا دقت کردین تمام مریضا توی فیلما و سریالای ایرانی، انتهای راهرو سمت راست بستری هستن؟!

تا حالا دقت کردین وقتی عجله نداری همه ی چراغا سبزن و راهها خلوت ولی وقتی دیرت شده همه ی چراغا قرمزن و راهها بسته؟!

تا حالا دقت کردین هر وقت یه تیکه یخ از دستت افتاده روی زمین با لگد زدی که بره زیر یخچال؟!

تا حالا دقت کردین تو مهمونی تا میای پشت سر یکی حرف بزنی همه ساکت میشنو نصف حرفتو یهو همه میشنون؟!

تا حالا دقت کردین مغز انسان پرکارترین جای بدنه ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز سالو کار میکنه فقط وقتی متوقف میشه که ما وارد سالن امتحانات میشیم؟!

تا حالا دقت کردین لذتی که تو خوابیدن روی جزوه هست تو خوابیدن روی تختخواب نرم نیست؟!

تا حالا دقت کردین تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه میشن که میخوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن؟!

تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا خواهرتون را میگن؟!

تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهرو می خونین بهتر متوجه میشین تا فارسیشو؟!

تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن کنید ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند؟!

تا حالا دقت کردین وقتی که خوشحالیم بالاخره یه چیزی یا یه کسی پیدا میشه که سریع گند بزنه به خوشحالیمون؟!

تا حالا دقت کردین وقتی میگن غصه نخور، آدم بیشتر غصه ش میگیره؟!

تا حالا دقت کردین وقتی که عجله دارین و میخواین سریع به مقصد برسین همه ی تاکسی ها غیب میشن یا مسافر دارن ولی وقتی میخوای از خیابون رد شین هرچی تاکسی تو اون خیابون هست میاد جلو بوق میزنه؟!

تا حالا دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچست نمیفهمه، وقتی نوجوانیم میگن نوجوانه نمیفهمه، وقتی جوونیم میگن جوونه و نادان، نمیفهمه، وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه نمیفهمه، وقتی هم پیر هستیم میگن پیره حالیش نیست نمیفهمه، فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود؟!
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ نظرات ()
[چرا یک دانشجو نمی تواند درس بخواند؟]

......................................................................................................................

هر سال 365 روز است در حالی که:

در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است، به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است، بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.

در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود، بنابراین 141 روز باقی میماند.

سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا 15 روز میشود، پس 126 روز باقی میماند.

طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.

1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار لازم است چرا که انسان موجودی اجتماعی است که این خود 15 روز میشود، پس 81 روز باقی میماند.

روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند، پس 46 روز باقی میماند.

تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند، پس 16 روز باقی میماند.

در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید، پس 6 روز باقی میماند.

در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی میماند.

سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند، پس 1 روز باقی می ماند.

یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه می توان در آن روز درس خواند؟
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ نظرات ()
[ناز کردن دخترا تا پشیمونیشون]

 ......................................................................................................................

پسر: سلام عزیزم خوبی؟

دختر: سلام ای بد نیستم

پسر: عزیزم چیکار میکردی؟

دختر: هیچی کاری داشتی؟

پسر: آره زنگ زدم بگم حاضر شو باهم شام بریم بیرون یه گشتیم بزنیم

دختر: الان؟ من که نمیتونم بزار واسه بعد

پسر: واسه چی؟

دختر: الان زیاد حوصله ندارم

پسر: خب حالا پاشو بیا بریم حوصلت میاد

دختر: نه آخه یه جوریم حوصله ندارم اصلا، امروز یوگا نرفتم اعصابم آروم نیست

پسر: باشه پس بمونه واسه بعد

دختر: خب حالا دیگه گفتی میام دیگه

پسر: نه نمیخواد بزار باشه واسه بعد

دختر: نه بیا بریم دیگه الان یه خورده حوصلم اومد

پسر: گفتم که نه ولش کن توام حوصله نداری

دختر: نه آخه اصلا خودم میخواستم بهت زنگ بزنم بگم شب بریم بیرون

پسر: نه بمونه یه شب دیگه خدافظ
.....................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ نظرات ()
[خواهشا فقط باجنبه ها بخونن]

......................................................................................................................

 16+
......................................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن | پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ نظرات ()
[دختر کم توقع]

......................................................................................................................

عزیزم می تونی خوشحال باشی چون من دختر کم توقعی هستم.

+ اگه می گم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر اینه که بتونی خیال کنی بیشتر از من میفهمی!

+ اگه می گم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر اینه که همه با دیدن ما بگن ”داماد سرتره!” و تو اعتماد به نفست هی بره بالا!

+ اگه می گم باید ماشین بزرگ با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطره که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می ریم توی ماشین خودمون بخوابیمو بیخودی پول هتل ندیم!

+ اگه از تو خونه می خوام، به خاطر اینه که خودمو توو خونه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوار آن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هر گوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

+ اگه عروسی آن چنانی می خوام، فقط به خاطر اینه که فرصتی به تو داده باشم تا بتونی به من نشان دهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بودی!

+ اگه دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر اینه که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آد، جلوی چشم همه هم که نمیشه!

+ اگه می گم هرسال بریم یک کشورو ببینیم، فقط به خاطر اینه که سالها دلم می خواست جواب این سوالو بدونم که آیا واقعا به هرکجا که رَوی آسمان همین رنگ است؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالامو پیدا کنم، پس کی کمکم کنه؟!

+ اگه از تو توقع دیگه ای ندارم، به خاطر اینه که به تو ثابت کنم چقدر برام عزیزی!

و بالاخره…!

+ اگه جهیزیه چندانی با خودم نمی آرم، فقط به خاطر اینه که به من ثابت شه تو منو بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است!!!
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ نظرات ()
[دو در یک]

......................................................................................................................

-------------------- پــَـ نــه پــَـ --------------------

از طرف میپرسم دستشویی کجاست؟ میگه دستشویی داری؟
میگم پــَـ نــه پــَـ بلیط گرفتم میگم تا فیلم تموم نشده برم نگاش کنم

به دوستم میگم وقتشه که دیگه برات آستین بالا بزنیم، میگه یعنی زن بگیرین؟
میگم پــَـ نــه پــَـ وضو بگیریم نماز جماعت بخونیم

ماشینو تو روزنامه تبلیغ کردم. میگه میخوای بفروشیش؟
میگم پــَـ نــه پــَـ معدلش بیست شده ازش قدردانی کردم

پام رفته تو چاله وسط خیابون با مغز پهن شدم رو زمین اومدن دورمو گرفتن میگن خوردی زمین؟!
گفتم پــَـ نــه پــَـ دارم سجده شکر به جا میارم

داشتم یه گربه رو تو سبد می بردم صدای میو میوش کل خیابون رو برداشته بود، دختره میگه گربس؟!
گفتم پــَـ نــه پــَـ نهنگه اختلال ژنیتیکی پیدا کرده

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟
میگم پــَـ نــه پــَـ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده میگه داری تعمیرش میکنی؟
میگم پــَـ نــه پــَـ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم

داریم لوازم میزاریم تو ماشین که بریم مسافرت همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
میگم پــَـ نــه پــَـ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم

یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش. می گه حالا چی می شه؟ اعدامم می کنن؟
میگم پــَـ نــه پــَـ می ری مرحله بعد، باید محراب فاطمی رو بکشی!

طوطی گرفتم فامیلمون اومده میگه اااااااااااااااااااااااا طوطیه؟
میگم پــَـ نــه پــَـ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم!

ساعت ١١ اومدم خونه مامانم میگه الان اومدی؟
میگم پــَـ نــه پــَـ دو ساعت پیش اومدم الان تکرارش داره پخش میکنه

صدای خرپفش کشتمون! تکونش دادم از خواب پریده میگه سر صدام اذیتت می‌کنه؟
میگم پــَـ نــه پــَـ جنس صداتو دوست دارم می‌خواستم بت بگم سعی‌ کن تو اوج که میری رو تحریرات بیشتر کار کنی‌!

دارم حرف میزنم هی زبونم میگیره، بابام میگه: چته زبونت بند اومده؟
میگم پــَـ نــه پــَـ میخوام حرف بزنم اینجا بد آنتن میده!!!

تو حیاط آتیش روشن کردم، داداشم میگه میخوای کباب بزنی؟
میگم پــَـ نــه پــَـ دارم با سرخپوستای ساکن مالاگا تبادل اطلاعات سیاسی میکنم!!!
امروز به مامانم میگم سلام دیدم داره نیم ساعت تو چشام نگاه میکنه و هیچی نمیگه!!!
میگم چی شده؟ میگه هیچی دارم فکر میکنم چطوری جوابتو بدم که نگی پــَـ نــه پــَـ

--------------- فحش و تعریف ایرانی ---------------

وقتی میخوایم از کسی تعریف کنیم بهش فحش میدیم مثلا:

عجب نقاشیه پفیوز
چه دست فرمونی داره تخمه سگ
چقدرخوب میخونه بی پدر مادر
چه گیتاری میزنه دهن سرویس
خدای کامپیوتره لامصب
عجب گلی زد حرومزاده

اما وقتی میخوایم فحش بدیم تعریف میکنیم مثلا:

برو شازده
چی میگی مهندس
بابا نابغه
آخه آدم حسابی
خیلی دکتری
خیلی باحالی
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ نظرات ()
[آلبوم عکسام]
......................................................................................................................
 
 
......................................................................................................................

ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن | چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠ نظرات ()
[خاطراتم]

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من و عید
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه ی دوستای عزیزممممممممم

خوبین؟

مگه میشه خوب نباشین بالاخره عیدی گفتن چیزی گفتن اگه خوبم نباشین عیدی ها حالتونو میاره سر جاش نیشخند

وای امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود کاش هر روز عید میشد گریه

امروز 1391/1/1 از خواب بیدار نشدم چون از خوشحالی خوابم نبرد که بخوام بیدار شم زبان رو تختم هی وول میخوردمو منتظر بودم که کِی عید میشه ماشالا هزار ماشالا مگه صبح میشد؟! اینهمه با گوشی ور میرفتم میومدم پشت PC میرفتم سر یخچال، دم پنجره، جلو آینه، حیاط،  توو ماشین، رو ماشین، زیر ماشین، لای درو دیوار، بالا پشت بوم، پایین پشت بوم، کنار پشت بوم، توو آسمون، اینور، اونور آخرشم میومدم میدیدم 5 دیقه گذشته کلافه به هرحال اون شب طولانی رفتو صبح اومد یکم منتظر موندم تا هوا کاملا روشن شد بعد رفتم سراغ بابی - مامی - آجی، همین که میخواستم دهنمو باز کنم که پاشین یهو یه آدمه ... ، نمیدونم نارنجک بود خمپاره بود چی بود انداخت کل نقشه هامو نقش برآب کرد همه مثل جغد از خواب پریدن دقیقا مامانم این جملرو گفت: سنی ذلیل اولاسان ایشالا (ذلیل بشی ایشالا) منم دویدم بیرون ببینم کیه به جز دود غلیظ چیزی یا کسی ندیدم. اومدم داخل گفتم نفهمن دیگه زور که نیست نمیفهمن بعد خواهرم اومده میگه چی شد؟ گفتم هیچی همسایمون اومده توو حیاط داره گیتار میزنه عیدی میخواد اونم گفت برو بابا منم گفتم بابا با توهه بابامم گفت سال 91 اومد شما بازم آدم نشدین که نشدین مامانمم برای اینکه چیزی گفته باشه گفت خدایا به اینا یکم عقل بده به منم یکم پول منم گفتم یه کلمه از مادر عروووووووس نیشخند حالا از اینا بگذریم همه رفتیم آماده شیم که کم کم بریم به استقبال سال 91 دل توو دلم نبود اومدم توو اتاقم لباسای تازمو پوشیدم یکم خوشگل کردم اومدم نشستم روی مبل همینطور داشتم کانالای ماهواررو اینور اونور میکردم که ببینم کجا برنامش خوبه که بابام اومد نشست سر سفره گفت بزن شبکه 1 بیا بشین سر سفره منم چیزی نگفتم چون پای عیدی در میون بود زدم شبکه 1 نشستم سر سفره تا مامیو آجیم اومدن و بالاخره لحظه ی تحویل سال رسید شروع کردیم به آرزو کردن و خوندن دعای تحویل و بوممممممممب آغاز تحویل سال یک هزارو سیصدو نودو یک هورررررررااااااااا منو آجیم اون آهنگه تحویل سالو با دهن اجرا کردیمو رو بوسیو تبریکو از همه مهمتر عیدی رو گرفتیمو زدیم بیرون چشتون روز بد نبینه طوری پشت ماشینا سنگر میگرفتیم که انگار رژیم بعثی آمریکا حمله کرده بود نیشخند بالاخره رفتیم تا رسیدیم خونه مادربزرگ قصّمون (مامان بابای مامانم) پس از تبریکو روبوسیو اینا یکم نشستیم تا بابامینا بیانو شروع کنیم فال حافظ بگیریم که داییمینا اومدن به غیر از کریم داییم که رفته بودن ارومیه ولی خبری از بابامینا نشد تا اینکه زنگ زدیم خونه گفتیم کجایین بابام گفت به این مامانت بگو دیگه میترسه نمیتونه بیاد به هرحال بعد 10 دیقه اونام اومدنو بابابزرگ جونیم شروع کرد به گرفتن فال حافظ و بعدشم گرفتن عیدی ها فعلا نمیگم چقد عیدی گرفتم تا وقتی همشونو گرفتم توو آخر همین پست میذارم چشمک بعد شروع کردیم به شکستن تخم مرغ (هرکی یه تخم مرغ برمیداره و برای هرکی تا آخر نشکنه اون برندست) که سهیل داییم برنده شد و 50هزار تومن گرفت واسه منه بد بخت همون اول شکست ناراحت بعد اومدیم خونه ماشینو برداشتیمو پیش رفتیم به سمت خونه محترم عمم که حکم مادرو واسه بابام داره چون مادربزرگ نازنینم وقتی من 5 سالم بود رفت پیش خدا ولی بابابزرگم هست که اونم با محترم عمم اینا زندگی میکنه یکم نشستیمو همگی باهم حرکت کردیم به سمت قبرستان، سر قبر مادربزرگم خدا رفتگان شمارم بیامرزه بعد اومدیم خونه خودمون واسه صرف نهار بعدشم عمه مهنازم اینا اومدن بعدشم به اتفاق اونا رفتیم خونه عموم یکم گفتیمو خندیدیمو برگشتیم سر خونه زندگیمون و تازه متوجه شدم که ترقه هامو نترکوندم نیشخند دیگه نگهشون میدارم واسه 13بدر.

امیدوارم سال خوبو خوشی داشته باشین برای تک تکتون آرزوی موفقیت میکنم

عیدتون مبارک تعطیلات خوش بگذره قلب

مبلغ عیدی های گرفته شده: تقریبا 800،000 تومن
بیشترین عیدی: سهیل دایی = 200،000 تومن
کمترین عیدی: حسین عمو = هیچی تومن

البته اینم بگم بدون عیدی هایی که چهارشنه سوری گرفتم اینقد میشه اگه بخوایم اونارم حساب کنیم میشه تقریبا 1،200،000 تومن

جای همتون خالی 13بدر خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت ایشالا وقت کردم خاطره ی 13بدرمم مینویسم خبرتون میکنم

دوستون دارم بیشتر از همیشهماچ

با بای
......................................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن | دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ نظرات ()
[دیگه به چه زبونی بگم دوستون دارم؟]

......................................................................................................................

انگلیسی : I Love you                                                    فارسی : دوستت دارم

آلمانی : Ich Libe Dich                                                         ایتالیایی : Ti amo

ترکیه ای : Seni Seviyurum                                              فرانسوی : je  Taime

یونانی : s ayapo                                                          اسپانیایی : Te quiero

هندی : Main Thumse Pyar Kia                                              عربی : انا بحبک

سویس : ch ha di ga rn                                                    ژاپنی : i si su teru

روسیه : Ya vas liubliu                                                     رومانی : Te iu besc

یوگسلاوی : Ya Te volim                                        ویتنام : Em ye^ Ha eh bak

سوئدی : jag a iskar dig                                              آفریقایی : ek het jou li
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ نظرات ()
[داستان کوتاه]

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کتاب زندگی
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را میدیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینی ها، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم. اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها. با ناراحت به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای، آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی، جای پای من است، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!!!!
......................................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هومن | دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ نظرات ()
[شب و قطار و تنها]

......................................................................................................................

یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در یک کوپه درجه یک که تختخواب دار هم میباشد، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه نخواهد شد.
ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.
شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟
مرد گفت: خواهش میکنم!
زن گفت: من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟
مرد جواب داد: من یه پیشنهاد دارم!
زن گفت: چه پیشنهادی؟
مرد گفت: فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم.
زن نیشخندی زدو با شیطنت گفت: چه اشکال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
مرد گفت: خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو برو از مهماندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار دیگه هم مزاحم من نشو!!!
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ نظرات ()
[داستان حموم رفتن حاج خانم]

......................................................................................................................

یه روز یه حاجی خانوم بازاری خونه ش رو مرتب کرده بودو دیگه می خواست بره حموم که ترگل ورگل بشه. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنن. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حموم، دستش رو که روی دوش می ذاره، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا، صفا آوردی! این طرفا؟
حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون!!!!!!!!!!
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ نظرات ()
[حاضرجوابی بچه ها]

......................................................................................................................

یه روز یه دختر کوچولو توو آشپزخونه نشسته بود و به مامانش که مشغول آشپزى بود نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید بین موهاى مامانش شد.
از مامانش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مامانش گفت: هر وقت تو یه کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من میشی، یکى از موهام سفید مى‌شه.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

************************************
دختر کوچولو با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکنه که نهنگ بتونه یک آدم را ببلعه چون با وجودی که پستاندار عظیم‌الجثه‌ایه امّا حلق بسیار کوچکى داره.
دختر کوچولو پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یه نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تونه آدم را ببلعه، این از نظر فیزیکى غیرممکنه.
دختر کوچولو گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچولو گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

************************************
عکاس سر کلاس درس اومده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیره، معلم هم داشت همه بچه‌ها رو تشویق میکرد که دور هم جمع بشن.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنیدو بگید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

************************************
معلم داشت جریان خون در بدن رو به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر بشه گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همونطور که مى‌دونید خون توو سرم جمع مى‌شه و صورتم قرمز مى‌شه.
بچه‌ها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهام جمع نمى‌شه؟
یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
......................................................................................................................


نوشته شده توسط هومن | پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ نظرات ()
درباره وبلاگ
سلام عزیزم خوش اومدی امیدوارم بهت خوش بگذره قبل همه چیز پست دوممو خوب بخون.
منوی اصلی
صفحه نخست
پروفایل
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
آرشیو مطالب
شهریور ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
پیوندها
رفاقت تعطیل
متفاوت ها
Eye Of Sky
بیکار نویسی های فائزه
Hell Girls
خدایا با من بمان
محبوب ترین کلبه تفریحی
دختره شیطون
چیز
هواداران بارسا
خلوت بوسه
از تهی سرشار
عقیق سرخ
طـپـش صــادقــانه قــلبــم
تـنهـــــــا منــــ
افسانه
تنهای باران
دلنوشته های دلتنگی من
صدای سکوت
عشق
فانوس خیس
پیشوازستان
خواهش میکنم نگاهم کن
از چی بگم؟
یکی مثل هیچکس
یک دل تنها
تابستون کوتاهه
من و این روزای تنهایی
روشنایی ماه
شوق بیرنگ
فرشته ی عشق
SeCreT liVe
وبلاگـــــ برتر نگیـــــــــن
دختر؟؟؟ پسر؟؟؟
My Soul
دلنوشته های من
پیام دوست
دلم واسه چشات پر میزنه
عشق و نفرت
دخملای 303
lonely
خدمات


عشق ممنوع

خواهش میکنم نگاهم کن

فائزه جون

هواداران بارسا

طپش صادقانه قلبم

منو این روزهای تنهایی

✿صدای سکوت✿

پیام دوست